![]() |
![]() |
|
| شعرومطالب عاشقانه |
|
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.» عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
هر بار که تورا یاد میکنم
گم می شود تکه ای از من ، در من ! همین روزهاست که تمام شوم .. اين روزها دلتنگم باور کن اين يکی ديگر شعر نيست گـاهــــی لـال مـــی شود آدم حـرف دارد!! ولــ ـــ ـ ـ ـ ـی کلمه نـدارد ... نه اسمش عشق است... نه علاقه... نه عادت...! حماقت محض است... دلتنگ کسی باشی... که دلش با تو نیست...!!! گفتم " چَشم " و هر چه " بلاي" ِ نبودن بود به چشمانم كشيدم مي دانم آنقدر ، كه نگران ِ سپردنم به باد بودي يادت رفت ، بگويي "بي بلا " .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
حالا آمدی؟
حالا یادت آمد که هستم؟ که تنهایم؟ پس کجا بودی شبی که صدای شکسته شدن قلبم گوشهایم را کر کرده بود؟ همان شبی که رفتی و دل و جانت را سپردی به دیگری... شبی که هق هق گریه هایم بهانه ای شده بود تا تک تک عکسهایت را ببوسم و تو چه خوش بودی با قهقهه های بلندت شبی که آسمان ابری شد و دل من گرفت و تا صبح گل های بالشم از اشکهایم گلستان شد شبی که دلم یکهو هوایت را کرده بود و تو به هوای دیگری سر بر زانوهایش تا صبح به خواب رفتی شبی که درد داشتم و دوای دردم دستان تو بود و نوازش های مهربانانه ات و تو چه سخاوتمندانه موهای دیگری را نوازش می کردی تا آرامتر به خواب رود کجا بودی شبی که بغض داشتم در جمعی که همه با صدای بلند می خندیدند؟ و من فقط به این دلیل که خنده هایت را مدتی بود ندیده بودم بغض کردم شبی که سردم شده بود و وجودم گرمای وجودت را بهانه می کرد ولی نبودی و من تا صبح از سرما به خود لرزیدم حالا که به تک تک این شبها عادت کردم و هرشبش برایم شده یک خاطره تلخ در دفتر خاطره ام آمدی؟ آمده ای که بگویی گذشته ها گذشته و فردا را عشق است!!! نه جانم راهی که آمده ای را برگرد... برو... مگر نمی بینی... سنگ شده ام....همه ی وجودم سنگ شده است.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
بازار زندگي...
توي بازار زندگي هر كسي غرفه اي زده و دلش رو به بهايي مي فروشه . يكي برق سكه هاي زرين عشق چشمش را مي گيرد و يكي محو سكه هاي سيمين مهر مي شود . البته سر خيلي ها هم كلاه مي ره و سكه هاي تقلبي يهشون مي دن و تمام سرمايشون كه همون دلشون باشه رو مي برن . اما هميشه يه چيزي يادت باشه اوني كه يه كيسه پر از سكه نشونت مي ده بهترين مشتري نيست شايد اون يكي از همونايي باشه كه بخواد سرت كلاه بذاره . اما اون كسي كه يه گوشه كز كرده و بهت نگاه مي كنه و توي دستش يه سكه بيشتر نيست و تو اصلا بهش اهميت نمي دي حتي نگاشم نمي كني و از خودت مي رونيش و با خودت مي گي ارزش دل من بالاتر از اين حرفاست . شايد همون ادم بهترين مشتري باشه . شايد همون يه سكه تموم داراييش باشه و اومده كه دلت رو به قيمت تموم داراييش بخره . اون بيشترين قيمت رو پيشنهاد مي كنه . خوب فكر كن و مراقب باش دلت رو با كي و به چه قيمتي معامله مي كني . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
يادمون باشه....
يادمون باشه !!!! يادمون باشه كه هيچ كس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ، مي شكنه و اهسته ميميره . يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو كه به كسي مي ديم بهش عمل كنيم . يادمون باشه هيچ وقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم ، چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشته بهش نگيم برو نمي خوام ببينمت چون زندگيش رو ازش مي گيريم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
یوند زناشویی فروردین با سایر ماه ها
-------------------------------
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط مانی |
|
|
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط مانی |
|
|
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت غم انگیز است تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی نمیدانم چه می گویند گل ها خدا میداند و نیلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگر بود با یاد کسی که دوستش می داری یک عمر در آغوش کسی دیگر بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
اغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن.... منو از این دل خوشیو ارامشم جدا نکن.... من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم..... واسه بودنت کنارت, تو بگو به هر کجا پر میکشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تر..ولی من مینویسم....من مینویسم دوستت دارم I write you: I live you, you know human forget his words but writing doesn’t be clear easily. Though tearing a paper is easier than breaking a heart…but I write…I write I LOVE |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط مانیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ |
| پیوندهای روزانه |
|
ستاره آبی تنها عکس های عاشقانه عاشقانه یا پراز نفرت سمانه اشک من دلتنگی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| نویسندگان |
|
مانی مانیا |
|
RSS
|