تبليغاتX
دل دریایی

دل دریایی

شعرومطالب عاشقانه

دلم برای خودم تنگ شده

دلم برای خودم تنگ شده است

چند وقتی است حس میکنم خیلی دلم برای خودم تنگ شده است.همش دلم می خواد فرصتی پیدا کنم تا لحضاتی روبه روی خودم بنشینم وحرف بزنم.حرف حسابی که نه.فقط یه کمی درددل!

دلم میخوادحرف آن روزهای رو بزنم که همه چیز راحت اتفاق می افتاد.همه چیز حتی لبخند هاودوستی ها.

دلم میخواد حرف اون روزهایی رو بزنم که وقتی بغض گلویمان را میگرفت مجبور نبودیم جلویش را بگیریم میزدیم زیر گریه واز کسی هم خجالت نمی کشیدیم.خنده هایمان هم راستی راستی بود.زورکی نبود اصلا هیچ چیزی الکی نبود.

اما نه چرا قهرهایمان الکی بود:شب که می خوابیدیم یادمان می رفت که قهریم وصبح دوباره سلام می کردیم وهمه چیز هایمان راحتی مداد های رنگی وآبنبات هایمان را به هم تعارف میکردیم.

اما حالا مدتی است خیلی دلواپس خودم هستم.آخر هر قدر میگردم پیدایش نمکنم. اصلا خبری از ((خودم)) نیست.ای کاش یک روز توی همین روزهای تب دارتوی یکی از همین کوچه پس کوچه های تکراری چشمم به ((خودم)) می افتاداون وقت بغلش میکردم ومی گفتم ((تقصیر من نبودببخشید....)).

از او می خواستم تا تا دوباره با من رفیق بشه و آشتی کنه ومن هم به او قول می دادم که دیگه گمش نکنم.و از او می خواستم به من یک دلی بده که جای همه آدم های دنیا باشه.دلی که جای دوست داشتن باشه.

شما را بخدا اگر یک روزاونو دیدین بهش بگین که چقدرمنتظرش هستم.بگوئید که چقدر دلم برایش تنگ شده بگوئید که برگرده.

راستی فکر نکنید که آن ((خودٍ)) منو نمیشناسین آن ((خودٍ))من شکل خود شماست.شکل خود همه ادم های این گیتی.نشانی من هم همان نشانی شماست.

در همین نزدیکی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

برو زیر بارون

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده …گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره …گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم …حالا من دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره ……..تو هم اون دور دورا ايستادي به من مي خندي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

تو چشمتون چه قصه هاست… نگاهتون چه آشناست اگه بپرسين از دلم مي گم گرفتار شماست… نگاهتون پيش منه… حواستون جاي ديگه است, خيالتون اينجا که نيست پيش يه رسواي ديگه است, نفس نفس تو سينه ام عطر نفسهاي شماست اگر که قابل بدونين خونه دل جاي شماست… مي ميرم از حسادت دلي که دلدار شماست, کاش مي دونستم اون کيه که اين روزا يار شماست, خوشا بحال اون کسي که توي روياي شماست, شما گناهي ندارين, اين روزگار بي وفاست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان

چشم وا مي كرد و - شايد -

جاي پاها را، نخستين بار، روي ماسه ها مي ديد !

ما بر آن نرماي تردتر، روان بوديم .

***

آسمان و كوه و جنگل نيز، مبهوت از نخستين لحظه ديدار،

با خورشيد !

آه، گفتي ما، در آغاز جهان بوديم ؟

***

بر لب دريا

در بهشت بيكران صبحگاهان،

ما

چشم و دل، در هاله شرم نخسين !

آدم و حوا !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

سبکباران ساحل ها

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

*****

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

تولدی دیگر (فروغ فرخزاد)

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكي‌‏ست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن‌‏ها و رستن‌‏هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي‌‏گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي‌‏آويزد
زندگي شايد طفلي‌‏است كه از مدرسه برمي‌‏گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي‌‏دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي‌‏گويد: صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي‌‏سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه‌‏هاي ساده خوشبختي خود مي‌‏نگرد
به زوال زيباي گل‌‏ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه‌‏مان كاشته‌‏اي
و به آواز قناري‌ها
كه به اندازه يك پنجره مي‌‏خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من,
آسمانيست كه آويختن پرده‌‏اي آن‌‏را از من مي‌‏گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره‌‏هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي‌‏گويد:
«
دستهايت را
دوست مي‌‏دارم»
دستهايم را در باغچه مي‌‏كارم
سبز خواهم شد مي‌‏دانم, مي‌‏دانم, مي‌‏دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي‌‏آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌‏هايم برگ گل كوكب مي‌‏چسبانم
كوچه‌‏اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهاي درهم وگردن‌‏هاي باريك وپاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي‌‏انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه‌‏اي هست كه قلب من آن را
ازمحله‌‏هاي كودكيم دزديده‌‏ست
سفرحجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه برمي‌‏گردد
و بدينسانست
كه كسي مي‌‏ميرد
و كسي مي‌‏ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي‌‏ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي‌‏شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني‌‏لبك چوبين
مي‌‏نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي‌‏ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 4:52 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

کمتر به چشمانت اطمینان داشته باش

 

سهم تو این است که

با دو چشم یکبار عاشق شوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

ندامت

شبی مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

کودکی از فرط سرما می زند دندان به هم

مادرش کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

چون که فارغ گشت آن مرد پلید با حالت جانانه ای

دست بر جیب می کند و از آن همه پول سیه

می دهد بر دخترک پول سیه چند دانه ای

بر خودم لعنت فرستادم من مست و خراب

پولها من بدادم در ره می خوارگی

حال دختری عصمتش را می فروشد بهر نان خانه ای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عمیق ترین درد زندگی

اعميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است

 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري اخرشو با جدايي به سرانجام برسوني

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند و تو از آن رسم محبت بياموزي

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت

نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم

دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم

امید ها در دلت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا شاید

بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم

دستانت را در دستانم بگذار

تا حداقل بتوانم همراهت باشم

دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره

احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم

آرامش را در تو زنده کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

زبیاترین ها

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيبــــــاترين سخني که شنيدم

سکوت دوست داشتني توبود.

زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .

زيباترين اعترافم عشق توبود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط مانی  |