دلم برای خودم تنگ شده
دلم برای خودم تنگ شده است
چند وقتی است حس میکنم خیلی دلم برای خودم تنگ شده است.همش دلم می خواد فرصتی پیدا کنم تا لحضاتی روبه روی خودم بنشینم وحرف بزنم.حرف حسابی که نه.فقط یه کمی درددل!
دلم میخوادحرف آن روزهای رو بزنم که همه چیز راحت اتفاق می افتاد.همه چیز حتی لبخند هاودوستی ها.
دلم میخواد حرف اون روزهایی رو بزنم که وقتی بغض گلویمان را میگرفت مجبور نبودیم جلویش را بگیریم میزدیم زیر گریه واز کسی هم خجالت نمی کشیدیم.خنده هایمان هم راستی راستی بود.زورکی نبود اصلا هیچ چیزی الکی نبود.
اما نه چرا قهرهایمان الکی بود:شب که می خوابیدیم یادمان می رفت که قهریم وصبح دوباره سلام می کردیم وهمه چیز هایمان راحتی مداد های رنگی وآبنبات هایمان را به هم تعارف میکردیم.
اما حالا مدتی است خیلی دلواپس خودم هستم.آخر هر قدر میگردم پیدایش نمکنم. اصلا خبری از ((خودم)) نیست.ای کاش یک روز توی همین روزهای تب دارتوی یکی از همین کوچه پس کوچه های تکراری چشمم به ((خودم)) می افتاداون وقت بغلش میکردم ومی گفتم ((تقصیر من نبودببخشید....)).
از او می خواستم تا تا دوباره با من رفیق بشه و آشتی کنه ومن هم به او قول می دادم که دیگه گمش نکنم.و از او می خواستم به من یک دلی بده که جای همه آدم های دنیا باشه.دلی که جای دوست داشتن باشه.
شما را بخدا اگر یک روزاونو دیدین بهش بگین که چقدرمنتظرش هستم.بگوئید که چقدر دلم برایش تنگ شده بگوئید که برگرده.
راستی فکر نکنید که آن ((خودٍ)) منو نمیشناسین آن ((خودٍ))من شکل خود شماست.شکل خود همه ادم های این گیتی.نشانی من هم همان نشانی شماست.
در همین نزدیکی!
