دوباره نمي خواهم
شعرومطالب عاشقانه

سهم من ازعشق پاکت نازنین حسرت بود
شایدازاول برایم بودنت قسمت نبود
فرصت دیدارهادنبال هم تکرارمی شد
اماهیچ جابرای دیدنت خلوت نبود
من تمام خویش رادادم برایت یادگار
ای سراپاگل درشرط ما هجرت نبود
یک شب ازروی محبت آمدم سوی تو
خواستم جان رابه قربانت کنم فرصت نبود
آمدم من درغمت شرکت کنم اما چه سود
چون تورفته بودی فرصت شرکت نبود
گفته بودی سرزمین قلبم راتاابد
عرضه میدارم درتواین جرئت نبود
من همه سعی ام صعودازقله پنهان عشق
درتوحتی ذره ای ازکوشش وهمت نبود
رفتی ودرمن شکستی شاخه احساسمو
دل شکستن جان من دررسم ماعادت نبود
.gif)
همه چيز بخاطر تو دوست داشتني است...
دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما
وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم
ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود.
شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس
نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد ميداند که تمام طعم
عشق به دلشورههاي شبانه است ...
بعد از مدتها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس میکردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت . چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن . اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی ، چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ، آرام زمزمه میکردی :
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس
دستم را باز کردم ، تیغ در دستانم برقی زد . لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود . آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم میلرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام میکردم . تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج شد دستهایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی . لحظه های آخر بود در کنار تو و در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه میکردی ...
صدایت را برای آخرین بار می شنیدم دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشمهایم را به روی همه ی تنهایی ها بستم . بدنم یخ زده بود سرمای ناگهانی بدنم تو را به خود آورد . چشمانم را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک باقی مانده است ...
زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون
توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود
نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگه گريه دلو وا نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غمو از دلم جدا نمي كنه
قصه ي ماتم من هر چي كه بود هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه
وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه
اگر از جنس بهار بودن گناه است،
مرا ببخش!
من آنقدر بهاری ام که جوانة دوست داشتنت،
دوباره در قلبم شکفته است...
از من نخواه که از طوفان بترسم،
مرا که می شناسی،
من از جنس شبنمم نه خاک.
از آغوش گلبرگ هم که فرو بریزم،
دست بدامان آفتابم...
با این همه،
به جان تمام شعرهایم قسم،
پر از تمنای توام