تبليغاتX
دل دریایی

دل دریایی

شعرومطالب عاشقانه

بازار زندگی.....

بازار زندگي...


توي بازار زندگي هر كسي غرفه اي زده و دلش رو به بهايي مي فروشه .

يكي برق سكه هاي زرين عشق چشمش را مي گيرد و يكي محو سكه هاي سيمين مهر مي شود .

البته سر خيلي ها هم كلاه مي ره و سكه هاي تقلبي يهشون مي دن و تمام سرمايشون كه همون دلشون باشه رو مي برن .

اما هميشه يه چيزي يادت باشه اوني كه يه كيسه پر از سكه نشونت مي ده بهترين مشتري نيست شايد اون يكي از همونايي باشه كه بخواد سرت كلاه بذاره .

اما اون كسي كه يه گوشه كز كرده و بهت نگاه مي كنه و توي دستش يه سكه بيشتر نيست و تو اصلا بهش اهميت نمي دي حتي نگاشم نمي كني و از خودت مي رونيش و با خودت مي گي ارزش دل من بالاتر از اين حرفاست . شايد همون ادم بهترين مشتري باشه . شايد همون يه سكه تموم داراييش باشه و اومده كه دلت رو به قيمت تموم داراييش بخره . اون بيشترين قيمت رو پيشنهاد مي كنه .

خوب فكر كن و مراقب باش دلت رو با كي و به چه قيمتي معامله مي كني .
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

یادمون باشه

يادمون باشه....


يادمون باشه !!!!

يادمون باشه كه هيچ كس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ، مي شكنه

و اهسته ميميره .

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره .

يادمون باشه قولي رو كه به كسي مي ديم بهش عمل كنيم .

يادمون باشه هيچ وقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم ، چون امكان داره زياد نتونه

طاقت بياره .

يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشته بهش نگيم برو نمي خوام ببينمت چون زندگيش رو ازش مي گيريم
.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

کی با کی خوبه ازدواج کنه؟

یوند زناشویی فروردین با سایر ماه ها
-------------------------------


فروردین با فروردین : ( خوب ) سازگاری مثبت واقع بینی و آگاهی به صفات مثبت یکدیگر


فروردین با اردیبهشت: (متوسط) خودپسندی و میل به حاکمیت از ویژگی های مشترکشان می باشد


فروردین با خرداد : (بد ) پر جنب و جوش بی قرار تنوع طلب و سرکش


فروردین با تیر : ( متوسط ) برون گرا ایده آلیست امکان مشکل وجود دارد


فروردین با مرداد : (خوب ) پیوند موفقی خواهد بود چون هماهنگی وجود دارد


فروردین با شهریور : ( بد ) یکی پاک سرشت و انسان دوست دیگری جسور و جاه طلب


فروردین با مهر : ( بسیار خوب ) افرادی منصف و معتقد به تساوی حقوق زن و مرد


فروردین با آبان : ( بد ) آزادیخواه سلطه گر خواهان تنهایی و درون گرا


فروردین با آذر : ( عالی ) کم ترین اختلاف و هیاهو از مشخصات بارزشان است


فروردین با دی : (بد ) تفاهم چندانی با هم ندارند مرموز و محافظه کار می باشند


فروردین با بهمن : ( بد ) سلطه گر آرمان گرا موقعیت درک یکدیگر را ندارند


فروردین با اسفند : ( متوسط ) با مشکل مواجه است ممکن است پیوند خوبی باشد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

عشق وازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

واقعیت زندگی

زندگي با آدماش براي من يه قصه بود

توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود

همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون

توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود

نمي خوام مثل همه گريه كنم

ديگه گريه دلو وا نمي كنه

قصه هاي پشت اين پنجره ها

غمو از دلم جدا نمي كنه

قصه ي ماتم من هر چي كه بود هر چي كه هست

قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه

وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خیلی سخته

خیلی سخته غرورت را واسه یه نفر بشکنی

 

بعد بفهمی دوستت نداره و یا .....

 

خیلی سخته که دوستش داشته باشی

 

اما نتونی باهاش بمونی

 

خیلی سخته گریه کنی و بهونه نداشته باشی

 

و اگر هم بهونه  داشته باشی واسش بی اهمیت باشی

 

خیلی سخته صمیمی ترین دوستت بهت خیانت کنه

 

خیلی سخته به خاطر یه اشتباه ازت ساده بگذره

 

خیلی سخته با بی رحمی تو چشمات نگاه کنه

 

و بگه دوستت نداره و دیگه نمی خواد ببینتت

 

خیلی سخته مجبور باشی

 

سخت ترین چیز ها رو تحمل کنی

                                       خیلی سخته ولی...........؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

قانون عشق

قانون عشق:

يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ...

 و عشق از طرف اون شروع ميشه ...

 تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ...

اما دختر باور نميكنه ...

 چون يك چيزهايي ديده و شنديده ...

 تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ...

 ميره با يكي ديگه ...

 بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ...

اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ...

اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود ... 


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خدا حافظی برای تو چه آسان بود             

                                ولی قلب من از این واژه لرزان بود    

خداحافظی برای تو رهایی داشت    

                                برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ تو ای غروب محبوب من

                                خداحافظ ای طلوع تو غروب من


+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

امشب

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

 

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

 

 بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترین

 

نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین

 

دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

 

غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

یه شب

يه شب خوب تو اسمون يه ستاره چشمک زنون
خنديد و گفت کنارتم تا اخرش تا پاي جون
ستاره قشنگي بود اروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق منو من هم شدم عاشق اون
اما زياد طول نکشيدعشق منو ستاره جون
ماه اومد و ستاره دزديد و برد نامهربون
ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون
حالا شبا به ياد اون چشم ميدوزم به اسمون
دلم ميخواد داد بزنم اين بود قول و قرارمون؟
تو رفتي و با رفتنت نذاشتي حتي يک نشون
دوست دارم ستاره جون تا اخرش تا پاي جون
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

قلبتو پس نمیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

نمي دانم چرا رسوا شد اين دل

غريب و بي کس وتنها شد اين دل

 

نمي دانم چرا از ابر گريان

 

نصيب ما نشد يک قطره باران

 

نميدانم چرا با من چنين کرد

 

دل ديوانه را عاشق ترين کرد

 

نمي دانم چرا سبزي خزان شد

 

وجود خنده اي بر ما گران شد

 

نمي دانم چرا دلها شکسته

 

زمين و اسمان از هم گسسته

 

نمي دانم چرا من را فدا کرد؟

 

نمي دانم چرا من را فدا کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

اي كاش تنها يك نفر هم در اين دنيا مرا ياري كند

اي كاش مي توانستم با كسي درد دل كنم تا بگويم كه

من ديگر خسته تر از آنم كه زندگي كنم.....

مي خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را

مي خواهم تو بداني غم شبهايم را

مي خواهم كه تو بخواهي تن خسته و بيمارم را

مي خواهم كه ببوسي لب تبدار مرا

مي خواهم كه بداني عشق من رفت ز دستم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

تقدیم به هم نفسم

Do u know why God created gaps between fingers

so that some who is very special to u comes and fills those gaps by holding your hands forever.

So come n hold my hands forever n I promise I'll never let u go

آیا میدونی خدا چرا بین انگشت های دست فاصله قرار داده؟؟؟

تا این که کسی که تو دوستش داری بیاد و با دستاش اون فاصله رو برای همیشه پر کنه

پس بیا برای همیشه دستای منو بگیر و قول میدم که هیچوقت نزارم ترکم کنی..

If I die and go to heaven, I put your name on a golden star.

So that all the angels can see how much you mean to me !! I love you

وقتی مرگم فرا رسید اگه به بهشت رفتم ..اسمتو رو یه ستاره طلایی مینویسم تا تمام فرشته

های خدا بدوننکه من چقدر عاشقتم

Last night , thinking of u, one tear rolled out, i asked why r u out

Tear said there is someone so beautiful in ur eyes, now there is no place for me

دیشب که به تو فکر می کردم..یه قطره اشک از چشمم چکید ..بهش گفتم چرا از چشمانم بیرون آمدی؟؟

اشک گفت:شخص زیبایی در چشمان تو منزل داره ..دیگر جایی برای من نیست ..

I believe that God above created u for me to luv

he picked you out from all the rest cos

he knew id luv you the best

من اعتقاد دارم که اون خدایی که بالای سر ماست تو رو آفریده تا من عاشقت باشم

اون تو رو از بین همه برای من انتخاب کرد تا تورو به منتهای درجه دوست داشنه باشم .

What I feel for you,is really true
 

You got to know,I need you so

 

When you are gone,I can't go on

 

Can't you see, that you are the only one for me

هر احساسی که من به تو دارم کاملا واقعی هست و باید بدونی که من به تو احنیاج دارم

اگه بری من دیگه نمیتونم ادامه بدم..

آیا نمیتونی ببینی که تو تنها عشق منی؟؟


تقدیم به هم نفس عزیزم

خیلی دوست دارم


 


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

همین دیگه

از کوچه ی زیبای تو امروز گذشتم

 

 

دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم

 

 

یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم

 

 

 

 دیدم که زسر تا به قدم شوق و امیدم

 

 

 هر چند گل از خرمن عشق نو نچیدم

 

 

 

آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد

 

 

ای راحت جان و دل من خانه ات آباد

 

 

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

 

 

 

 هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش

 

 

 کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش

 

 

 

هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفت

 

 

با اشک چگر سوز دل سخت تو سفتم

 

 

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

 

 

 

 دل می تپد از شوق که امروز کجایی

 

 

  شاید که دگر باره از کوچه بیایی

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مانی  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خيلي سخت است وقتي همه کنارت باشند و باز احساس تنهايي کني. وقتي عاشق باشي و هيچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتي لبخند مي زني و توي دل گرياني . وقتي تو خبر داري و هيچ کس نمي داند . وقتي به زبان ديگران حرف مي زني ولي کسي نمي فهمد . وقتي فرياد مي زني و کسي صدايت را نمي شنود . وقتي تمام درها به رويت بسته است... آن گاه دستهايت را به سوي آسمان بلند مي کني و از اعماق قلب تنها و عاشق و گريانت بانگ برمي آوري که: « اي خداي بزرگ دوستت دارم!» و حس مي کني که ديگر تنها نخواهي ماند
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

کدوم دلیل عاشق

کدوم دلیل عاشق چشاتو دیدنی کرد
کدوم صدا اسمتو برام شنیدنی کرد

                               کدوم ستاره رد شد از آسمون فالم
                               کدوم ترانه گل کرد تو خلوت خیالم

                                          کدوم دریچه ازغیب تو رو به من نشون داد
                                          کدوم دقیقه از عمر تو رو ندیدو جون داد

نه از تو شکوه کردم نه از تو قصه ساختم
دقیقه هامو با تو یکی یکی شناختم

                             صدات بهشت محضه ،من آدمم تو هوا
                             دوباره با تو تبعید دوباره با تو رسوا

                                            صدام کن و دوباره حریر ماهو بردار
                                            دوباره عاشقم کن برای اخرین بار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

...گفتی

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

   گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط مانی  | 




اگر میبینی که زنده ام ، نفــــــس میکشم ، تنها به خاطر وجود توست...

اگـر میبینی شــــــادم ، خندانم ، با وجود این همه غم و غصه در دل دارم

تنها به امید بودن توست ...

اگـــــــــر میبینی آرامم ،‌بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ،‌فقط

است که از سوی تو در دلم نشسته است ...

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور دلم

هــــــــــوای تو را کرده است و دلـــــــم دیگر طاقت دوری را ندارد...!

اگر دیدی نیستم ، نه صــــــــدایی و نه خبری از مــــــن نیست بدان که

از عشق تو مرده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

برای عشق

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

 

کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست...

 

اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد

 

فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن 

 

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند 

 

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز 

 

                                         فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

زندگی

زندگی واژه بی معنی خوشبختی است , 

 
زندگی قصه یک زندانی است که به حبس ابد محکوم است ,
 
زندگی بازی شطرنجی است که انسان لحظه ای در آن کیش و یا مات می شود ,
 
زندگی را چه بنامم
 
عشق یا مرگ یا یک هوس بیهوده؟
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

قطره زلال

قطره زلال

توی راه آسمون

برات یک تیکه ابرمی شم

روی پشت من بشین

تاآخرش فدات بشم

مثل یک قطره بارون سپید

ازدل سیاه من ببار

بروبه جنگ سیاهی ها

واسه من پاکی ارمغان بیار

توی بهار زندگی

عشق روببخش به لحظه هام

بازبیاآبیاری بکن

با نگات گلهای خشک تو چشام

تمام لحظه هاموباز

خیس ازخواستنت بکن

اگه دلم ابریه

بازبیاآفتابیش بکن

رنگین کمون بزن

از دل من تادل خودت

شایداین جوری دلم

بشه تا ابد مال خودت

اگه یک روزبری

دنیای سبز خیال کویر می شه

دل از دوریت می میره

به جای آب زندگی

خون جاری می شه

حرف از رفتنت نزن

که دل داره عاصی می شه

اگه تو یادم نکنی

همه جا دنبالت راهی می شه

وقتی می گی یک روز میری

باز چشام بارونی میشه

تمام رویاهام می میره

دنیا بی تو بی معنی می شه

باز خواستنت از خدا

دعای هر شبم می شه

قطره قطره ابر چشمام می باره

باز سیل بی محبتی جاری می شه

ولی می دونم می مونی

ای قطره زلال من

آخه تو از منی

هستی همیشه مال من

ای عشق توی آینه

به من بگو حقیقته

توی این دنیای سیاه

بگوداشتن قطره زلال غنیمته

تو پاک تر از اشک

تو زیباتر از قصه ای

برای پایان وازه ها

تو بهترین سعادتی

شاید نشه تو نوشت

ولی می گم

تو معنی بهترین رفا قتی

تو معنی بهترین رفا قتی.................
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

ع ش ق

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ،
می دانی؟
 آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
 تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست
 می دانی؟
دوستت دارم  !» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ،
می دانی؟
 عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

ای ....

ای همراه بهترین روزهای زندگیم

دوريت را سخت تحمل می کنم

با اینکه میدانم محالترین آرزوی من بوده ای

ای همسفر جاده تنهاییم

دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم

و به انتظار دیدار تو زنده ام

و من با کسی جز تو درد دل نمیکنم

با اینکه می دانم در کنارم نیستی

ای هم آغوش شبهای بی کسی ام

هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم

و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند

با اینکه تو آنقدر دوری که حتی در رویا هم نمی توانم به تو دست پیدا کنم

ای همزبان بی صداترین فریادهایم

حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم

من تو را هر روز بيشتر از ديروز دوستت دارم

شاید هم خیلی بیشتر

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

منتظر باش .....

منتظر باش که بارانی شوم
تا ببارم بر کلون خانه ات
تا ببوسم جای دستان تو را
روی قفل آهنین خانه ات
*
منتظر باش کبوتر بشوم
بپرم تا آشیان سبز تو
تو ندانی من که هستم من ولی
خیره باشم در دو چشم مست تو
*
منتظر باش که پاییز شوم
خالی از سر سبزی و رنگ بهار
تا بماند روی گلدان های تو
دست هایم زردو خشک و بی قرار
*
منتظر باش که یک خواب شوم
روی ذهن تو بچرخم مثل باد
چشم هایت خسته تر، مستانه تر
روی یک خمیازه پرامتداد
*
منتظر باش که یک بغض شوم
تا بپیچم روی فریادی بلند
در گلوی خود مرا احساس کن
دست و پایم را نبند
*
منتظر باش که یک لاله شوم
سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک
هر کجایی باش ، من هم مانده ام
تا گذاری پای بر این خاک پاک
*
منتظر باش که یک اشک شوم
نرم و آهسته به روی گونه ات
جای من در لای مژگان تو بود
می چکم اما ز چشم روشنت
*
منتظر باش که یک حرف شوم
تا بیایم روی لب های تو باز
تو مرا تکرار کن، تکرار کن
می شوم آماده آواز باز
*
منتظر باش که خورشید شوم
تا بتابم بر تن و بر دست تو
گرمِ گرمِ گرم از رویم شود
راهها و کوچه بن بست تو
*
منتظر باش که یک شب بشوم
ساده و تاریک و غمگین و سیاه
من می ایم روی بام خانه ات
می نشینم تا طلوع یک نگاه

*
منتظر باش که یک عکس شوم
روی دیوار اتاقت جای من
یا شوم یک پنجره در گوشه ای
که تو بنشینی شبی در پای من
*
منتظر باش که یک شعر شوم
در میان صفحه های دفترت
یا شوم خودکار در دستان تو
یا ستاره ای شوم من در شبت
*
منتظر باش که یک عطر شوم
تا بیاویزم به سرتاپای تو
یا شوم راهی که اید سوی تو
یا نسیمی در شب زیبای تو
*
منتظر باش که یک ابر شوم
تا شوم مهمان پاییزی تو
منتظر باش که یک پرده شوم
یا شوم نقشی به رومیزی تو
*
منتظر باش که یک سیب شوم
تا که بنشینم به روی ظرف تو
منتظر باش که یک آه شوم
در میان انتظار حرف تو
*
منتظر باش که یک سایه شوم
پابه پای تو به هر جا می روی
منتظر باش که یک برف شوم
در زمستان های سرد بی کسی
*
منتظر باش که یک پله شوم
رد پای تو برایم آرزو
منتظر باش که یک شاخه شوم
از کنار پنجره سر کرده تو
*
منتظر باش که یک قصه شوم
قصه اسطوره های عاشقی
منتظر باش که یک دشت شوم
پر شوم از شاخه های رازقی
*
منتظر باش که یک رنگ شوم
روی هر روز تو تکرار شوم
منتظر باش که یک نامه شوم
حسرت لحظه دیدار شوم
*
منتظر باش که یک فکر شوم
تا فراموشت نگردد یاد من
آشنای انتظار و خستگی
این تویی آغاز این فریاد من
*
منتظر باش که یک فرش شوم
روز و شب اما به زیر پای تو
این من و این خستگی هایم ببین
هیچ کس در دل ندارد جای تو
*
منتظر باش که یک گل بشوم
غنچه غنچه روی خاک خانه ات
منتظر باش که بارانی شوم
تا ببارم بر کلون خانه ات
...

منتظر باش
...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط مانی  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

پیش از اینها حال دگر داشتیم

اینجا آسمون تنهاست ..... گوش کن .... صدای ناله ی ماهو می شنوی .... وقتی خستگی رو حتی تو مویرگهای تنت حس می کنی  ، قدم زدن تو شب فقط حس تاول زدن کف پا رو برات زنده می کنه...... دیگه ستاره نمی خوام .....نمی خوام ستاره ........ هوس چیدن ستاره هم نمی کنم .... من که آسمونی نیستم !.......نگاه کن چشام هم همرنگ آسمون نیست .

 

 

می دونی مدتهاست "غ  ز ل " رو اینجوری می نویسم ......شوریدگی که شاخ و دم نداره ..... وقتی صدای خس خس ثانیه های از دست رفته رو می کنی تو گوش قاصدکها ..... راستی قاصدک .....

 

نه ..... .......

 

نمی خوام ...... از اولش هم بند زنی کار من نبود ....... می اندازمش بیرون ...... می خوامش چیکار .......

 

 

 

هوا خیلی سرده ...... خیلی سرد ......  می دونی ...... گاهی وقتا سرما می زنه به استخوون و ......... هی .......... این روزگار چش سفید کولی نمی خواد ؟!!!

 

گاهی وقتا دلم می خواد این پنجرهه سنگ می شد ...... اونقدر سنگ که هیچ وقت صدای شکستن نده ....... گلوم چند وقته نفخ کرده !...... می خوام خاطره رو بریزم تو سالاد ..... چاشنی هم نمی خواد ............................شوری اشکا و تندی این روزا تکمیلش می کنه .

 

کاش یه کم صبر می کردم تو یه قوطی ....... نمی دونستم اگه اشک آسمونو خوردم یه روز اینجوری باید پسش بدم .....

 

تو کدوم ثانیه ها جات گذاشتم که حالا ستاره ها  این طوری مسخره ام می کنن ؟ ......دیدی وقتی یه سنگ پرت می کنی طرفشون می یفتن پایین ؟ .................دیگه ستاره نمی خوام ...... دیگه ستاره نمی شم .....

 

امشب چشام تا تونست چکه کرد ..... مث ناودون همسایه تو اون شب وحشتناک بارونی ........... .

 

 

 

چه حس قشنگیه دیوونگی ....... قشنگتر از اشکایی که هر شب می ریزه رو دفتر تنهایی هام ....


 حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم 


 

 

 

مي دانم كوله ام سنگين و دلم غمگين است، اما تو دلواپس نباش.....نيامدم كه بمانم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

چقدر سخته

چقدر سخته

چقد سخته توو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و بجاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني

 وبجاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني هنوزم دوسش داري

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته توو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي بجز سلام نتوني بهش بگي

 

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه دوستش داري

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو توي باغ ديگري ببيني و هزار بار توو خودت بشكني و اونوقت آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خیلی وقت است دیگر....

از شما چه پنهان

خیلی وقت است دیگر

نه دستم به نوشتن میرود و نه ذهنم به عاشقانه های محال.

هیچ موج تازه ای  هم به سمتم نمیاد که بخواهم پروبالش دهم .

فقط این ذهن خسته ،

بی جهت حول مدار  دلتنگی هایم  دور میخورد و

باز دلم جای دیگر یست.

نمیدانم ،

تکلیف دربه دری این چشمهای منتظر چیست؟؟؟

کاش کسی

                    راهی ،

                                 خطی،

 اشاره ای به سمت وسوی روشنی نشانم میداد.

این روزها عجیب منتظرم که برگردی 

با اینکه میدانم این  هم جز آرزویی نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

لیلی نام تمام دختران روی زمین است

لیلی خودش را به اتش کشید.

خدا گفت:زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش اتش گرفت.خدا لبخند زد لیلی هم.

خدا گفت شعله را خرج کن .زمینم را به اتش بکش.

لیل خودش را به اتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد.

لیلی گر می گرفت خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید.می ترسید اتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم اتش لیلی شد.

اتش زبانه کشید.اتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود . زمین من همیشه سردش بود.

لیلی زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشت.

درخت انار عاشق شد.گل داد. سرخ سرخ.

گلها انار شد.داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است اناره دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

رباعی عشق

 رباعی عشق

 

 در خانه ی فقر تکیه گاهم عشق ست

 

 در کوی جنون رفیق راهم عشق ست

 

 در روز حساب اگر گناهم پرسند

 

 گویم بخدا قسم گناهم عشق ست   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

با من از عشق بگو

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

سیزده خط برای زندگی

سيزده خط براي زندگي

1 دوستت دارم نه بخاطر شخصيت تو بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم

2 هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

3 اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد

4 دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

5 بد ترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد

6 هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي چون هر كسي امكان دارد عاشق لبخند تو شود

7 تو ممكن هست كه در تمام دنيا فقط يكي نفر باشي ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي

8 هرگز وقتت را با كسي كه حاظر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران

9 شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري از افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گزار باشي

10 به جيزي كه گذشت غم نخور از آنچه كه پس از آن آمد لبخند بزن

11 هميشه افرادي هستن كه تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه كسي تو را آزورده دوباره اعتماد نكني

12 حود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه حود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي آو تو را بشناسد

13 زياد از حد خود را تحت فشار قرار نگذار بهترين چيزها در زماني اتقاق مي افتد كه انتظارش را نداري

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

نمی خوام عاشقم باشی

نمي خوام ديگه تو عاشقم باشي

نمي خوام دشت شقايقم باشي

نمي خوام تو آسمون دل من

تو همون ستاره ي تکم باشي

من ميخوام عاشق دلخسته باشم

اونيکه اميدشو به مهر تو بسته باشم

تو باشي يا نباشي فرقي نداره عاشقي

من ميخوام معناي اين واژه ي پر بسته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عشق یعنی

 اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

 عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني

رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

 عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

 عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان

زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

 در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

 عشق يعني تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن

 

عشق يعني...

عشق يعني تا ابد آبي شدن

 عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن

عشق يعني لذت يك آرزو

 عشق يعني يك بلاي ماندگار

عشق يعني هديه اي از آسمان

عشق يعني يك صفاي سازگار

 عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن

عشق يعني لحظه اي خنديدن و سال ها اشك ندامت ريختن

 عشق يعني زنگ تكرار نگاه

عشق يعني لحظه اي زيبا شدن

 عشق يعني قطره بودن سوختن

عشق يعني

راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صدها قلب صاف با حضورش ‌آبي و بي كينه

است...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

اگر قطره ایم دریا دل شویم

اگر قطره ایم دریادل شویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

بوسه تلخ

نمي دونم از كجا شروع كنم ، خيلي حرف تو دلمه.توي تموم اين مدت ، دفتر خاطره 

 هاش سنگ صبورم بوده، تنها يادگاري كه ازش مونده همون دفتره . دلم كه مي گيره
 
ميرم سراغش ، هرروز ورقش مي زنم ،هرروز مي خونمش، هرروز واسش مي نويسم

 ، هرروز به يادش گريه مي كنم .دلم واسش يه ذره شده ، واسه نگاش ، واسه

 صداش ، عطر نفسهاش ، اما ديدنش بون داشتنش واسم زجرآور و كشندس .

 دوستش دارم اما هيچ وقت بهش نگفتم . هيچ وقت توي چشاش خيره نشدم ،هيچ
 
وقت رودررو مقابلش ننشستم . مي ترسيدم ، شرم داشتم كه مقابلش بشينمو

بهش بگم : قلب من مال توئه ، مواظبش باش .

 هميشه توي خلوت شبهام باهاش حرف ميزنم ،هميشه دلم از شورعشقش مي

سوزه ، مي تپه و مي لرزه...

 همدم شبهاي تارم فقط اونه و خدا . تنها كسي كه جز خدا هرگز منو ترك نكرده و

 هميشه توي قلب كوچيكم خونه داره ، اون بوده .

 نمي تونم قبول كنم كه بهم نمي رسيم ولي اينم بوسه اي بوده كه تقدير به پيشوني
 
من زده .

 حيف كه اين بوسه خيلي تلخه ...خيلي !
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

تکیه گاه

چیزی در وجودم هست که نمی دانم چیست وانگار مرا بسوی انتها می کشاندوتنها وجود توست که ماوای دل آواره ام گشته است.سنگ صبورم ای تکیه گاهم در تمامی سختی ها مرا بخاطر بسپار......

می دانم که وجودت پر از بهانه عشق است.

می دانم که طلوعت همیشه مثل بهار است.

وتمام فصل های مرا چشمان تو احاطه کرده است .

آغازگر رویش دوباره ام!

                         تو تمام قرن ها را برایم آفریدی ومن

 در لحطه با تو بودن سالهای عشق را تجربه کردم.

نگاهت تفسیر غرور هزاران پرستوی عاشق است و می دانی که وسعت دل تو را ستاره ها گرفته اند؟!وماه تک چراغ قلب توست.صدایت دلنشین تر از آوای قناری های احساس است وتنها ترنم یک نسیم مرا به هوای تو می کشاند.

وعبور توست که ثانیه های زندگیم راپرازترانه صداقت می کند.وکویر هم در مقابل سکوت وصبر تو آرام وقرار ندارد و دریا نیز بخاطر دل دریاییت آرام نیست . گویا امواج غریبش حکایت دستهای تو را بیان می کند.

ومن نیز به احترام سروهای صبور وکوههای مقاوم به انتطار میثاق آرامش حضور تو و قلبم می نشینم و امیدواروم....

                  گویند که خواب مرزی است میان هستی و نیستی

                                          من درخواب تو را دیدم که خیره به من نگریستی واز آن شب به بعد

روزها هم در خواب بودم تا شاید در خواب در این عالم سراپا بیداری چشمان تو را بار دیگر ببینم

                                                                            ای مرز میان هستی ونیستی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

مطالب قدیمی‌تر